10/15/2006

شراب وصل

بعضی از سخنان هستند که لزومی به ترجمه ندارند. وقتی آن را می‌شنوی احساس می کنی که تا شیره جانت از آن سخن استفاده کرده هر چند که معنی لغاتش را نمی‌فهمی. محقق فیض کاشانی در "کلمات مکنونه" حدیثی از امیرالمونین نقل نموده است که از همین دست سخنان است. شاید کسی جز او نمی‌توانست چنین سخنانی را با چنین ضرب آهنگی بیان کند که با شنیدنش جسم و جانت همزمان به وجد آید.

قال: انّ لله شراباً لأوليائه، إذا شَرَبوا سَكَروا، و إِذا سَكَروا طربوا، و إِذا طربوا طابوا، و إذا طابوا ذابوا، و إِذا ذابوا خَلَصوا و إِذا خلصوا طلبوا و اذا طلبوا وجدوا و اذا وجدوا وصلوا و اذا وَصَلوا اتصّلوا و اذا اتصلوا لافرق بينهم و بين حبيبهم.

از امیرالمومنین علیه السلام روایت شده است: خداوند برای اولیاء خودش شرابی دارد که چون بیاشامند مست می‌شوند؛ و چون مست شدند به وجد و طرب می‌آیند؛ و چون به وجد و طرب آمدند وجودشان از غل و غش پاک می‌گردد؛ و چون پاک شدند در محبت خدا ذوب می‌شوند؛ و چون ذوب شدند خالص می‌گردند؛ و چون خالص گشتند ذات او را طلب می‌نمایند؛ و چون طلب نمودند او را می‌یابند؛ و چون او را یافتند با او جمع می‌شوند؛ و چون جمع شدند التیام پیدا نموده و جدا نمی‌گردند؛ و چون ملتئم شده و منقطع نگشتند فرقی میان آنها و محبوبشان باقی نمی‌ماند.

9/29/2006

لعل لب

بعضی از اشعار با اینکه تکرای هستند و ممکن است بارها و بارها شنیده باشی اما وقتی زمان برای خواندنش مناسب باشد بازهم طراوت و تازگی به جانت می بخشد که انگار مزامیر عاشقانه‌اش مضامین جدیدی بر ضمیر وجودت می‌افشاند. زمان بعد از ظهر جمعه ماه مبارک باشد و نزدیک به غروب آفتاب. آنگاه هوس کنی بارها و بارها چند بیت از شعر شاطر عباس صبوحی را بخوانی:

روزه‌ دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

9/19/2006

تعویض روغنی برای تعجیل فرج

دیروز که لینکی با عنوان "و اما پژوهشی درباره خود صاحب الزمان؛" را در سایت صبحانه دیدم تصمیم گرفتم که پس از دو ماه بنویسم. اما هنوز خواندن این نوشته از س.ابراهیمی به میانه نرسیده بود که بازهم مثل چند بار گذشته از نوشتن پشیمان شدم. آنقدر خزعبلات سرهم کرده بود که فکر نمی‌کنم احتیاج به جواب دادن باشد. من نمی‌دانم مفهوم پژوهش چیست که هر کس فکر می کند نظرات شخصی‌اش را می‌تواند به عنوان پژوهش منتشر کند. به این جملات دقت کنید:
"البته این روایت رسمی فقهای شیعه دوازده امامی مورد تائید همه نیست. ...
اما در این که حسن عسگری اساسا صاحب فرزندی بوده است اختلاف نظر وجود دارد. برخی اعتقاد دارند که امام دوازدهم اصلا وجود نداشته است که غایب شود. زیرا حسن عسگری (امام یازدهم) قادر به تولید فرزند نبوده است."
من نمی‌دانم این برخی و بعضی و ... چه کسانی هستند که سرتاسر نوشته‌های س.ابراهیمی را پر کرده است. اگر قرار است هر کس نظر شخصی خودش را از قول برخی و بعضی بیان کند پس بقال سر کوچه ما یک استاد تمام عیار است. اینکه نشد پژوهش که هر حرف بی‌مدرک و بدون سندی را به عنوان شواهد تاریخی بیان کنی بعد هم فکر کنی که چه کشف بزرگی انجام داده‌ای.
یا مثلا در جای دیگر گفته است:
"در هر صورت این اندیشه رجعت اگر چه تحت تاثیر یهودیت در شیعه شیوع یافت و ریشه های پیش از یهود آن به ادیان زرتشتی و بودایی می رسد..."
محقق پژوهشگر ما کل تاریخ بشری را نام برده است و بعد هم گفته "این اندیشه اینگونه شیوع پیدا کرد " این حرف مثل این است که بگویی " اندیشه بهشت و جهنم از بعد از آدم ابوالبشر در بین ادیان الهی شیوع پیدا نمود". حال می‌کنید که چه کشف بزرگی کردم. بابا ما خودمون کلی پژوهشگر بودیم و خبر نداشتیم.
کلا انسان‌هایی که از مطلبی اطلاعات کمی دارند سعی می‌کنند با درهم نمودن مسائل دیگر، کمی سواد خود را پنهان کنند. من فکر می‌کنم که مسئله مهدویت کاملا بحث مجزایی نسبت دعواهای سیاسی روزگار ما دارد. اینکه فلان شخصیت سیاسی چی گفته و فلان یکی چی دیده چه ربطی دارد به اینکه در چندین قرن قبل چه اتفاقی افتاده.
این قضیه روغن فروش بودن نواب خاص امام هم اصلا چیز عجیبی نیست که این عزیز دل برادر این همه برایش سرمایه‌گذاری کرده‌است. با وجودی که می‌داند بیشتر پیغمبران الهی چوپان بودند بعضی از آنها آهنگر وبعضی دگر کوزه‌گر بوده‌اند، مطرح کردن این حرف‌ها چه معنی می ‌دهد. تنها نتیجه گیری که می‌شود در پایان این نوشته برداشت کرد این است که حال که دیگر شغلی به عنوان روغن فروشی نداریم؛ بهتر است نواب عام، برای همراستا شدن با نواب خاص تعویض روغنی باز کنند تا مشکل مهدویت حضرت س.ابراهیمی حل شود.
خسته شدم بابا آنقدر چرت و پرت گفته که هرچی بنویسم کم نوشتم. اصلا ارزش وقت گذاشتن نداره. نمی‌دانم چه کسی بعد از گذشت هشت ماه دوباره به این نوشته لینک داده که به خاطرش مجبور شدم اینقدر وقتم را هدر بدهم.

7/26/2006

این الرجبیون

دلم نیومد به این سادگی ها از کنار "فیه ما فیه" مولایمان بگذرم. فکر می کنم توی چنین شبی، چنین متنی حسابی بچسبه.

" مجنون خواست که پیش لیلی نامه نویسد. قلم در دست گرفت و این بیت را گفت:

خیالک فی عینی و اسمک فی فمی؛
و ذکرک فی قلبی, الی این اکتب
.

خیال تو مقیم چشم است
و نام تو از زبان خالی نیست
و ذکر تو در صمیم جان جای دارد.
پس نامه پیش کی نویسم؟
چون تو در این حوالی می گردی, قلم بشکست و کاغذ بدرید."

6/30/2006

به یاد او

آه ای نسیم!
این در سوزان مکوب سخت!
بگذار در سکوت، طفلان داغدیده بشویند زآب اشک؛
نیلی رخ عزیز مادر خود را ز التهاب.
ای شمع دیر پای!
خاموش و سرد شو
تاریک کن جهان
تا چشم اشک بار علی از سر امید؛
بر آخرین شرار دیده زهرا نظر کند.

دیروز پنجاهمین سالگرد تاسیس مدرسه مان بود. پنجاه دوره مختلف مدرسه در کنار آمدند تا یاد موسس مدرسه را زنده نگه دارند. وقتی به حیاط مدرسه نگاه میکردی چهره‌هایی را می دیدی که چهل الی پنجاه سال پیش پشت همین نیمکت ها درس خوانده‌اند و در همین حیاط بازی کرده‌اند. بعضی از بچه ها هم بودند که با پدرهایشان آمده بودند تا معلمهای مشترکشان را دوباره ببینند.
بعضی از چهره های آشنا هم در بین فارغ التحصیلان دیده می شد که تا قبل از این نمی‌دانستم از همین مدرسه فارغ التحصیل شده‌اند. مثل کمال خرازی(وزیر خارجه سابق) مثل وزیری هامانه (وزیر نفت) مثل دعایی (نماینده شش دوره مجلس) و حتی چهره‌هایی مثل شفیعی( گزارشگر ورزش و مردم).
نکته جالب این بود که من اسم بسیاری از معلمها را فراموش کرده بودم و حتی اسم چند تا از آنها را هم اشتباه گفتم اما آنها حتی اسم کوچک من، به خوبی یادشون بود.

6/06/2006

شهر اشباح

همیشه فکر می کردم کشورهایی مثل ما اگر چه در پیشرفتهای تکنولوژیکی عقب مانده است اما به خاطر وجود پیشینه ای کامل و محکم، کوله باری از معرفت و شناخت ازخویشتن خود را به همراه دارد که تا سالها می تواند آبشخور معرفت و حکمت باشد. اما واقعیت امر چنین نیست و امروزه پیشینه تابناک ما نیز توسط دیگران به خودمان در حال باز گردانیدن است.
"شهر اشباح" نام یک انیمیشن(کارتون) مخصوص کودکان است که در کشور ژاپن تولید شده است. من نمی دانم کودکان ژاپنی قرار بوده است از این انیمیشن چه چیز را بفهمند اما می دانم دریایی از حکمت مشرق زمین را می توان در این انیمیشن مشاهده کرد. داستان این انیمیشن مربوط به یک دختر بچه ای است که ناگهان خود را در شهری عجیب و غریب با مردمانی کاملا متفاوت می ببیند. او در کل جریان داستان سعی می کند خود را از این دنیایی که ناخود آگاه در آن محبوس شده است برهاند و به دنیایی که به آن تعلق دارد بازگردد. حرص، طمع و پرخوری خصوصیاتی است که مردمان "شهر اشباح" به آن گرفتار هستند و تنها راه رهانیدن از این دنیای ناشناخته دل نبستن به آن و کار و تلاش و کوشش است. خوب که به مردمان ساکن این شهر نگاه می کنی تازه متوجه می شوی که هرچند که ظاهر این مردمان بسیار عجیب و غریب است اما رفتار و خصوصیات آنها کاملا آشنا است. در اصل شهر اشباح با تمام عجایبش در حقیقت شهری است که مردمان عادی در آن زندگی می کنند. مردمانی که آنها را هر روز دور و بر خود می بینیم و خود ما هم جزیی از آنها هستیم. در اصل دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم جز شهر اشباح نیست چرا که هیچ شباهتی میان دنیای ما و جایی که به آن تعلق داریم وجود ندارد. و در یک کلام بازگشت به خویشتن و یافتن خویشتن خویش اصلی ترین و مهمترین پیامی است که در سرتاسر این داستان گوشزد می شود بدون اینکه حتی کلمه‌ از آن را صراحتا بیان گردد.
بعد از دیدن این انیمیشن، بازهم به حال خودمان افسوس خوردم که امروزه حتی آنچه را که از گذشتگان خود به میراث برده ایم را هم از خارج وارد می کنیم.

5/26/2006

فیه ما فیه

یادم می آید توی کتابهای ادبیات دوران مدرسه قسمتی بود به نام تاریخ ادبیات که در این قسمت بیشتر در مورد سال تولد و فوت شاعر یا نویسنده و نام بعضی از آثار او نوشته شده بود. بعضی از آثار بودند که بارها و بارها نامشان را در کتابهای درسی دیده‌ایم اما دریغ از مطلبی در مورد خود کتاب. کتاب های ادبیات درسی دوران تحصیل سرشار از مطالب بی ربطی چون جبار باغچه بان و آلودگی هوا و مضرات سیگار بود (هرچند که این مطالب مفید بودند اما جایشان در کتاب ادبیات نبود) و آنچه که می بایست باشد در آن وجود نداشت. بعد هم همه‌اش می گوییم که چرا خود را گم کرده ایم و نسبت به خود بیگانه شده ایم.
چند روزی است که درگیر کتاب " فیه ما فیه" حضرت مولانا شده ام. همش هم افسوس می خورم که چرا دوران مدرسه و دانشگاه در هیچیک از کتب حتی جمله از آن نیامده است. مطالب این کتاب آنقدر زیبا و در عین حال ساده هستند که مطمئنا دل هر خواننده را جذب خود کند. تازه کتاب "فیه ما فیه" کتابی است که شخصی چون مولانا آن را نوشته است. چه بسیار کتابهایی که در عالی ترین مضامین خودشناسی هستند اما حتی خطی از آن را نخوانده‌‌ایم و نه از آن چیزی می دانیم.

قسمتی از کتاب را می آورم تا خودتان قضاوت کنید:
"آدمی اسطراب حق است، اما منجمی باید که اسطرلاب را بداند. تره فروش یا بقال اگرچه اسطرلاب دارد، اما از آن چه فایده گیرد و به آن اسطرلاب چه داند احوال افلاک را و دوران و برجها و تاثیرات و انقلاب الی غیر ذلک؟ پس اسطرلاب در حق منجم سودمند است که "من عرف نفسه فقد عرف ربه" .
همچنانکه این اسطرلاب مسین آینه افلاک است، وجود آدمی – که و لقد کرمنا بنی آدم…- اسطرلاب حق است…….."

5/22/2006

تکلیف

این آسید مهدی شجاعی هم دیگه زده به سیم آخر. اول کتاب " آئینه زار" آورده است:" تمام شخصیت ها، حوادث و وقایع این کتاب بر گرفته از کشور افغانستان، در دهه‌های گذشته است و هیچ ربطی به اینجا و امروز ندارد " شاید اگر این جملات را نمی‌نوشت اصلا اجازه نشر پیدا نمی‌کرد. قسمتی از تابلوی هفتم کتاب را می آورم تا خودتان قضاوت کنید.

تابلوی هفتم: تکلیف

"صحنه مطب یک پزشک است. زنی حدودا پنجاه ساله با پسر ده ساله خود در جایگاه بیمار نشسته‌اند و دکتر نه پشت میز خود که بر صندلی مقابل آنها نشسته است.

مادر: آقای دکتر! دستم به دامنت! این بچه چند روزه احساس تکلیف بهش دست داده....
دکتر: خب مگه حالا این احساس تکلیف چه مشکلی به وجود آورده؟
مادر: چه مشکلی؟ چی از این مشکل تر که پاشو کرده تو یه کفش که می خواد رئیس جمهور بشه.
دکتر: (با تعجب) رئیس جمهور بشه؟ تکلیف و بلوغ چه ربطی ....
مادر: درد منم همینه آقای دکتر میگه هر کسی به محض اینکه احساس تکلیف کرد باید رئیس جمهور بشه....
دکتر: ببین مادر من! این بیماری خیلی غیر طبیعی نیست. توی این چند سال که میکروب سیاست، همه جا منتشر شده، طبیعیه که بچه ها به خاطر بنیه ضعیفشون بیشتر مبتلا بشن ...
.
.
.
"
بقیه‌اش هم نمی‌نویسم تا خودتون کتاب رو بخونید.
دلم برای مردم افعانستان می سوزه. عجب روزگارهای سختی را سپری کرده‌اند.


5/06/2006

این روزها متافیزیک

روزنامه شرق در ستون ورزشی شماره امروز خود نوشته بود:
" آنها [تیم فوتبال صبا باطری] با یک مساوی در سوریه به مرحله بعد صعود می کنند برایشان دعا کنید ... گرچه الکرامه آن قدر قوی نیست که پیروزی مقابل آن احتیاج به متافیزیک داشته باشد."

روزانه در روزنامه ها و مجلات مختلف می توان جملات اینچنینی را به وفور مشاهده کرد. جملاتی که نویسنده آن هیچ قصد خاصی نداشته است و فقط نوشته است تا کمی جنبه طنز به کارش دهد و یا اینکه ستون مربوط به خودش را پر کند. اما واقعیت این است که ما در زندگی روزمره خود درست مانند نویسنده این خبر رفتار می کنیم. شاید ما هم منظور خاصی نداشته باشیم اما نگاهمان به عالم ماورا نگاهی اینچنینی است. همیشه فکر میکنیم وقتی که کاری از دست عالم مادی برنیاید می بایست به عالم دیگر توجه کرد. متافیزیک یا همان عالم غیب را چیزی جدای این عالم می‌پنداریم و وقتی به آن توجه پیدا می کنیم که امیدمان از عالم ماده قطع شده است و در مقابل وقتی‌ که کارها طبق روال معمول خود می تواند پیش رود اصلا یادمان نمی آید که راستی عالم غیبی هم هست که می بایست به آن اعتقاد داشته باشیم.
اما نگرش مکتب‌های الهی چنین نیست. در مکتبهای آسمانی توجه به عالم غیب درست به مانند عالم ماده است. عالم غیب و عالم ظاهر عوالمی هستند که توامان در هستی اثر می‌گذارند و در اصل آنها علت و معلول یکدیگرند. در اسلام نیز اعتقاد به عالم غیب جز لا ینفک اعتقادات مسلمانان است آنجا که می فرماید " الذین یومنون بالغیب ...". البته درک این معنا که عالم غیب چگونه می تواند بر عالم ظاهر اثر گذارد کار هر کسی نیست و قرآن این صفت را مخصوص "متقین " می داند.
به هرحال آنچه که ما در آن به سر می‌بریم بدترین وضعیت ممکن است. انسان یا باید زنگی زنگ باشد یا رومی روم. اینکه وقتی که در تنگنا قرار بگیریم تازه یاد اعتقادات خود بیفتیم بدترین وجه ممکن است. یا می بایست قید عالم بالا را زد و به همین عالم ظاهر اکتفا نمود و یا اینکه اگر قرار است به آن اعتقاد داشته باشیم باید بدانیم که هر لحظه‌ای در این عالم برای سپری شدن احتیاج به متافیزیک دارد.

4/21/2006

آزادی بیان

این قدر هم که کلانتر می گفت این هکر با فرهنگ به نظر نمی آید. چون هم متن شور بدون شعور کلانتر را حذف کرده و هم اینکه با تغییر در پست خودش، دیگر به این مطلب اشاره نکرده. این طرف هنوز نمی داند که به این سادگی ها نمی شود مطلبی را که 2 سال است بر روی شبکه مانده از بین برد. شما می توانید با استفاده از کش گوگل به متن اصلی کلانتر دست پیدا کنید.
اما از آن جاییکه کلانتر در آن پست هیچگونه توهینی به کسی روانداشته است و هیچ گونه هتک حرمتی نسبت به گروه یا فرقه یا مذهبی در آن دیده نمی شود لذا اصول اولیه آزادی بیان در ان رعایت گشته است. و هیچ کس یا گروهی حق ندارد آرا دیگران را اینگونه مورد سانسور قرار دهد. از این رو تصمیم گرفتم عین متن کلانتر را در این پست قرار دهم. از شما هم می خواهم با انتشار این پست به این هکر نشان دهید که عمل زشتش نه تنها باعث نشد صحبتهای حق کلانتر از بین رود بلکه باعث مورد توجه قرار گرفتن آن هم نیز شد.
عین متن کلانتر که در اسفند 82 نوشته شده است چنین است.

" شور بدون شعور

می‌دونم زياده ولی خواهش می‌کنم يا نخونيد، يا اگه می‌خونيد، کامل و با دقت بخونيد.

نمی‌دونم، شاید من دیروز یه خورده زیاده‌روی کردم یا شاید بدبین نگاه کردم و نیمه پر لیوان رو ندیدم. خلاصه، این دهه عاشورا امسال خیلی چسبید. حالا چرا، دقیقا نمی‌دونم، شاید برای این بود که بالاخره بعد از ۲۴ سال یه خورده بزرگ شده‌ام و باد کله‌ام خوابیده و شرارت جوانی فروکش کرده و می‌تونم یک ساعت عین بچه آدم بشینم و سخنرانی و مداحی گوش بدم، بدون اینکه لازم باشه به خودم فشار بیارم که حواسم به حرف‌های حاج آقا باشه، هی دم به دقیقه این پا اون پا نشم، ساعت رو نگاه نکنم، یا به پرزهای فرش ور نرم!!
ولی ظهر عاشورا خیلی ناراحت شدم. نمی‌دونم تا حالا ظهر عاشورا سر دولت رفته‌اید یا نه. انگار سالن مد رفتی. انواع و اقسام تریپ‌ها، آرایش‌ها، لباس‌ها، ماشین‌ها و هزار تا چیز دیگه. پارسال هم نوشته‌بودم ولی امسال انگار یه چیزه دیگه بود. انگار خیلی بدتر بود. یه نفر آدم رو من ندیدم که بتونم بگم برای عزاداری و دیدن دسته و اشک ریختن برای امام آمده. یکی خودش رو کرده بود عین آفریقایی‌ها، اون یکی اینقدر پوست صورتش رو کشیده بود فکر می‌کردی صورتش چروک افتاده، اون یکی اینقدر ابروهاش رو برده بود بالا با موهاش یکی شده بود، یکی از اینها که دارند جلوت راه می‌رن، اینقدر مانتوش تنگه و نازک که همه لباس‌های زیرش پیداست تو هم که داری با داییت راه می‌ری ار خجالت سرت رو می‌اندازی پایین. اون پسره رو می‌بینی ابروهاش رو تابلو برداشته، اون یکی موهاش رو مش کرده، اون یکی یه شلوار پوشیده از گشادی مثل این دامن شلواری‌های دخترونه می‌مونه فاقش هم اینقدر کوتاهه که اگه یه خورده کشیده بشه پایین، همه چی پیدا می‌شه با یه تی‌شرت تنگ و کوتاه. یکی دیگه‌شون دست دختره رو گرفته، می پیچونه، قاه قاه می‌خنده، دختره هم داره جیغ می‌زنه و دوستش میاد کمکش و شروع می‌کنه به لگد پرانی، یکی از لگدهاش می‌خوره به ساق پای پسره، دردش می‌گیره و ترجیه می‌ده به جای گرفتن دست دختره خم شه و پاش رو بماله......
اه اه، خلاصه کلی اعصابم خورد شد و از خیر دسته نگاه کردن گذشتم، اخم‌هام تو هم و عصبانی آمدم خونه. چند دقیقه بعد خواهر و دامادمون آمدند. دیدم دامادمون هم عین منه، سگی!! رفته بودن، قیطریه چیذر، حسینیه کربلا، آقا نجفی. هی من بهش می‌گفتم این‌ها معلوم نیست چه کاره‌اند، دامادمون می‌گفت نه آقا نجفی حاج آقای اهل کراماتی است. خلاصه اون هم تعریف کرد:« میدون دار چند تا جوون بودن، فوقش ۵~۲۴ ساله. گردنبند و دستبندهای فلزی انداخته بودند به چه کلفتی. مثلا سر و صورتشون رو گلی کرده بودند. یکی برداشته بود تمام موهاش رو گلی کرده بود، انگار که همه موهاش رو رنگ کرده. اون یکی برداشته بود گل‌ها رو یه جوری روی سر روغن مالی شده‌اش کشیده بود که فکر می‌کردی موهاش رو مش کرده. حالا این‌ها هیچی. سر ظهر، ظهر عاشورا، اذان ظهر را داشتند می‌گفتند. حاج آقا که بلند شد چند دقیقه مراسم ساکت شد. بعد از چند دقیقه، یکی از این پیرمردها آمد، بلندگو رو گرفت دستش و گفت: نماز اول وقت واجب‌تره یا امام حسین. این‌هایی که می‌خواهند برن الان نماز بخونن همون‌هایی هستند که روز عاشورا امام حسین رو ول کردند و رفتند نماز خوندن. بقیه هم استقبال کردند و شروع کردند به سینه زنی و....
دیروز همه اینها رو که شنیدم و دیدم واقعا قاطی کردم. اگه هزار و سیصد و خورده‌ای سال پیش شمر با خنجر سر امام رو برید، الان با این حماقت‌ها و بی شعوری‌ها، دارند سر حسین رو دوباره می‌برند، به اسم خود حسین. این بدتر یا اون؟! وقتی شور و احساسات رو از شعور جدا کنی همین می‌شه.
منتظر یه بهانه بودم اینها رو بنویسم، علیرضا گفت بیشتر توضیح بدم، من هم به بهانه درخواست ایشون نوشتم. "

4/20/2006

في قلوبهم مرض

اين ديگه چه جور مسخره بازيه. هر روز خدا توي اين وبلاگستان هزار تا توهين به خدا و پيغمبر ميشه هيچ کس هم ککش نميگزه. بيچاده اين يارو چقدر بيکار بوده بعد از دو سال تونسته وبلاگ کلانتر رو هک کنه. رفتم دوباره متن کلانتر رو که عنوانش شور بدون شعور بود خوندم. الحق که کلانتر حرف حساب زده بود. من يکي نمي تونم تصور کنم يک آدمي اين مقدار مريض باشه که يه حرف حقي رو نتونه بعد از دوسال هضمش کنه. فکر کنم طرف يا بايد رواني باشه يا اينکه خورده حسابش با کلانتر سر چيز ديگه بوده که اينطوري عنوان کرده. می خواستم اینجا چند تا فحش بنویسم کلانتر گفتش که این هکر "خیلی با فرهنگه"! چی بگم به خدا.خلاصه خدا آخر عاقبت ما رو با اسلاف و اخلاف خوارج به خير بگذرونه.
اللهم اشف کل مريض

4/14/2006

سال نمای امسال

هر ساله اواخر سال انواع و اقسام سال‌نماها چاپ مي‌شود و در دست مردم قرار مي‌گيرد. اين سال‌نماها به گفته نويسندگانشان بر اساس اوضاع کواکب نوشته مي شود و در آن به توضيح تعداد کسوف و خسوف و ساعات و روز رويت هلال پرداخته مي‌شود. يکي ديگر از مسايلي که در بيشتر اين سال‌نامه ها مطرح مي شود بحث پيش‌بيني و شايد هم پيش‌گويي حوادث مهم سال است. در يکي از اين سال‌نماها که به نوشته "عباس مصباح‌زاده" چاپ گشته است جملاتي را ديدم که نقلش خالي از لطف نيست. البته در مورد صحت و سقم اين سال‌نامه‌ها نظر خاصي ندارم و کلا اين سال‌نامه‌ها به گونه‌اي نوشته مي شود که صحت آن را نه مي‌توان تاييد کرد و نه تکذيب.

آقاي مصباح زاده بعد از مقدماتي در مورد حوادث امسال اين گونه نوشته است:
" رونق دانشمندان و آوازه و اعتلا و عظمت ايران در جهان و وحشت دشمنان اسلام و ايران و کثرت صنايع و اختراعات بويژه در صنايع پتروشيمي و هسته‌اي و رونق احوال مخترعان جوان و ورزشکاران و گفتگوهاي بعضي سران و توطئه نهاني بعضي مخالفان و اغتشاش و زد وخورد در بعضي سرحدات و ممالک و اتحاد همبستگي جوانان مسلمان و عزت سپاه پاسداران و ... "

4/08/2006

دروغهاي بزرگ

يکي از تفاوتهاي اصلي بين عرفان مشرق زمين و مغرب زمين، در اين است که مغرب زمينيان با توسل به سفر به مراتب عرفاني دست مي يابند و مشرق زمينيان با زاويه نشيني. هرچند که همه ما خوب مي دانيم که مشرقيان هماره در کسب مراتب عرفاني از مغربيان پيش بوده‌اند اما بايد اذعان کنم که مکتب مغربيان براي عامه مردم بسيار مفيد تر است چراکه سفر راهي بسيار ساده را پيش پاي عوام قرار مي‌دهد تا از آنچه در ماوراي طبيعت مي گذرد اطلاع يابند. اين مقدمه کوتاه را گفتم تا در مورد مسئله‌اي که چند وقتي است ذهنم را مشغول کرده بيشتر صحبت کنم.

اواخر نوروز امسال فرصتي دست داد تا بعد از قريب به 10 ماه از تهران خارج شوم. و شايد بهتر است بگويم فرصتي دست داد تا از تهران فرار کنم. يعني درست هنگامي که همه از سفر بر مي‌گشتند، خودم را آماده کردم تا به دامن الوند روم. با اينکه بارها و بارها به دامن الوند رفته‌ام ولی اين بار طعم ديگري را از اين سفر چشيدم. امسال به لطف گرماي زود‌رس و تاخير در سفر، موقعي به دامن الوند رسيدم که شکوفه‌هاي هلو و آلبالو داماني از کوه را پر کرده بود. امسال تازه فهميدم شکوفه‌هاي هلو صورتي رنگ هستند و درخت گوجه سبز در ميان شکوفه‌هايش چه دلفريب است.

چهاردهمين روز فروردين بعد از يک بارش زيباي بهاري وقتي خود را ميان باغ و بستانهاي پر از شکوفه، آنجايي که صداي نفس هيچ انسان ديگري شنيده نمي شد و هر آنچه بود فرياد زندگي در سکوت دشت بود، گم کردم، احساس يک همزاد پنداري ميان خود و کوه تمام وجودم فرا گرفت. اين احساس براي اولين بار بود که به من دست مي داد. احساس مي کردم به جايي آمده‌ام که به آن تعلق دارم. احساس مي کردم که مي بايست بر دامن رنگانگ دامنه الوند بنشينم و از آن انرژي بگيرم. احساسي که هيچگاه بلنداي هیچ آسمان خراشي يا زرق و برق هاي هيج برجي آن را بر نيانگيخته بود. و شايد همينجا بود که احساس کردم آنچه تا به امروز در مورد مفاهيمي چون مدرنيته و توسعه در ذهن داشتم جز دروغهاي بزرگ چيزي بيش نبوده‌اند. البته دعواي بين سنت و مدرنيته چيز جديدي نيست و سالهاست که نقل مجالس هنرمندان و روشنفکران و ژورناليستها است. اما بايد اعتراف کنم که اين برای اولين بار بود که درک مي کردم کجاي پاي مدرنيته و توسعه مي لنگد. البته من هم مثل همه شما جرات اين را ندارم که با ترک خانه و زندگي به جايي روم که نه از توسعه خبري باشد و نه از مدرنيته. اما بايد بگويم که همه ما احتياج داريم تا وراي اين دنياهاي مجازي و ساختگي، گه‌گاهي بر روي خاک بنشينيم.

3/27/2006

خونه تکونی

بالاخره عوضش کردم. از اون طرح قبلی با اینکه خیلی دوستش داشتم واقعا خسته شده بودم. با اون ارورهای (Errors) مسخره‌اش که آخر نفهمیدم مشکلش کجا بود. البته این صفحه هم هنوز کار داره. که سعی می کنم به مرور تغییرش بدهم. ولی چارچوب کار درست شده. در مورد سیستم کامنت هم باز هم نتونستم به نتیجه برسم. نمی دونم از سیستم خود بلاگر استفاده کنم یا نه. فکر می کنم برای بیننده‌ها کامنت گذاشتن توی سیستم بلاگر خیلی پر درد سر باشه. خودم چند بار امتحان کردم خیلی جالب نبود. خلاصه اگه فکر می کنید با سیستم نظرخواهی بلاگر می‌شود کنار اومد اعلام کنید.
این آنتی فیلتر بلاگ رولینگ هم نمودم چرا کار نمی کنه. اون اوایل درست بود ولی حالا عشقی شده.

3/14/2006

چهارشنبه‌ سوري

چهارشنبه سوري امسال بهترين چهارشنبه سوري که تا به حالا داشتم. شبي که ملت، از سردرد ترقه و نارنجک، خوابشون نمي‌بره، حس مي کنم که مي تونم بعد از يک و نيم سال، راحت بخوابم.
از مهرماه سال 83 هر کسي از من مي‌پرسيد که دارم چکار مي کنم؟ يک جواب بيشتر نمي‌شنيد. "پروژه"؟!. اين جواب تکراري آنقدر خسته کننده شده يود که اين اواخر کمتر کسي در موردش سوال مي کرد. اما بالاخره تموم شد. توي فوقش ليسانس هرچي درسهاي به اصطلاح ادونس(پيشرفته) رو گلاب، گلاب پاس کرديم اما اين 6 واحد آخر جبران کرد. نميگم از وضعيت پروژه‌ام ناراضيم اما واقعيت امر اينکه اگر همون موقع انتخاب پروژه، مي تونستم درک کنم که چه مصائبي رو بايد تحمل کنم شايد هيچ وقت طرفش هم نمي‌رفتم.
خلاصه اينکه داداش من!
اگه کار و بارتون رديفه قيد فوق ليسانس و بزنيد که خيري توش نيست. اگر هم نتونستيد سعي کنيد يک پروژه آسون انتخاب کنيد. اگر بازهم نتونستيد سعي کنيد که پروژه‌‌تون بيشتر تئوري باشه تا عملي. اگه بازهم نتونستيد پس دنبال يک استاد فوق‌العاده باشيد.
شايد باورتون نشه اما اين 2 سال پروژه براي من به اندازه يک زندگي بود. مخصوصا قسمت‌هاي عملي کار. براي خودم اسم اين قسمت از کار رو "زندگي بدون آندو (Undo)" گذاشتم. ما دانشجوهاي مهندسي تا وقتي پشت کامپيوتر نشستيم فکر مي کنيم خيلي مهندسيم. ولي وقتي به حيطه عمل مي رسيم تازه ميفهميم که دنيايي فراتر از دنياي مجازي شبيه‌سازي‌هاي کامپيوتري هم وجود دارد. يادم مي آيد توي يک قسمت از کار من با يکي از همکارانم مدت زيادي رو صرف يک سري از نقشه‌ها کرده بوديم اما وقتي پاي دستگاه براي ساخت قطعه رفتيم، تکنسيني که پشت دستگاه بود بعد از اينکه به نقشه ها نگاه کرد به ما گفت اين اعدادي که اينجا نوشته ‌ايد بايد توي يک سينوس ضرب بشوند. ما دو تا دانشجوي فوق ليسانس اولش قبول نمي کرديم اما در نهايت فهميديم که حق با اوست.
تازه اين جا بود که فهميدم کار اين تکنيسين ها چقدر مشکله. ما هر روز وقتي پشت کامپيوترهايمان مي نشينيم جريمه هر اشتباهي فقط يک Ctrl+z است و بس. اما بچه هاي پشت دستگاه فرصت هيچ اشتباهي را ندارند. کوچکترين اشتباهي توي بعضي از قسمتهاي کار مي تونست کل پروژه رو متوقف کند و کلي هم هزينه هاي مادي و معنوي را تباه کند. پروژه ما يک پروژه کاملا صفر و يکي بود. يا مي شد و يا نمي شد. خوشحالم و خدا را شاکرم که تمام صفر ها به يک تبديل شدند.

2/08/2006

کعبه عشق

چند سال پيش در يکي از مجالس تهران خطبه اي را حضرت ابوالفضل العباس شنيدم که بر فراز کعبه در يوم الترويه ( هشتم ذي الحجه سال 60 هجري قمري ) يعني درست قبل از حرکت حضرت سيدالشهدا قرائت کردند. فراز هاي ابتدايي خطبه که در مورد ارتباط کعبه با ابي عبدالله است بسيار تکان دهنده و تامل برانگيز است. اين خطبه را از روي کتاب "خطيب کعبه" نوشته " علي اصغر يونسيان " نقل مي کنم.

"حمد را سزاست که اين بيت را به برکت قدوم پدر او (اشاره به امام حسين) شرافت داد بيتي که تا ديروز خانه خدا بود و امروز به اين شرافت(اميرالمومنين) قبله گرديده است.
اي کافران فاجر و فاسق! آيا راه را براي ادامه حج امام نيکان مانع مي شويد؟ چه کسي از او به کعبه سزاوار تر است؟ چه کسي از او به کعبه نزديک تر است؟
اگر حکمتهاي آشکار و اسرار والا و امتحانات الهي نبود اين بيت الهي بود که به طواف امام حرکت مي کرد. مردم استلام حجر مي کنند ولي اين حجر است که او را استلام مي نمايد.
و اگر خواست مولاي من بر پايه مشيت الهي نبود هر آينه مانند باز شکاري غضبناک که بر گنجشکهاي در حال پرواز هجوم مي آورد به شما حمله مي بردم و جان شما را مي گرفتم.
-اي قوم ترسو- آيا قومي را مي ترسانيد که تفريحشان در کودکي بازي با مرگ است, پس چگونه اند در مردانگيشان؟
و قسم مي خورم که بجاي قرباني کردن حيوانات, عزيزانم را برايش فدا کنم.
هيهات!! ببينيد و به دقت نظاره کنيد که رهرو چه کسي هستيد؟ کسي که دائم الخمر است يا کسي که صاحب حوض کوثر است؟ کسي که در خانه او آوازخوانهاي مست هستند يا کسي که خانه اش محل نزول وحي و قرآن است؟ کسي که در خانه اش جاي آلات لهو و پليدي هاست و يا کسي که خانه اش محل پاکيها و آيات الهي؟
شما در گمراهي شديدي واقع شده ايد که قريش در آن واقع شد. زيرا آنها مي خواستند رسول الله را به قتل برسانند و شما مي خواهيد فرزند دختر پيامبرتان را به قتل برسانيد.
و هيچگاه اين امر امکان پذير نبود تا وقتي که امير المونين زنده بود.
چگونه برشما کشتن اباعبدالله الحسين ممکن است تا ماداميکه من از ذريه علي زنده ام؟
بياييد تا شما را به مقصودي که براي آن جمع شده ايد راهنمايي کنم, به قتل من اقدام کنيد که اين تنها راه براي رسيدن به قتل ابي عبدالله است. گردن مرا بزنيد تا مراد شما حاصل شود. خداوند شما را به مقصودي که داريد نرساند و عمرهاي شما را کوتاه و فرزندانتان را مشتت و پراکنده نمايد و شما و اجدادتان را لعنت کند."

1/09/2006

يادش بخير

يادش بخير مرداد ماه سال 81 و سفر عمره دانشجويي. هر چند که اين روزهايي را که حجاج در منا و مشعر و عرفات مي گذراند با سفر عمره ما قابل قياس نيست اما فکر نمي کنم هيچگاه خاطرات آن 15 روز از ذهنم پاک شود. يادم مي آيد لحظات آخر, هنگام بازگشت به ايران از هريک از همسفر ها مي خواستم تا چند سطري براي يادگاري در دفتر خاطراتم بنويسد. در اين ميانه روحاني کاروان تک بيتي را نوشت که حس عجيبي را در من برانگيخت. من اين بيت را بارها و بارها خوانده ام ولي هنوز برايم تازگي دارد. جداي از معناي ظاهري, گويي که اين تک بيت به ضمير نهان من مي گفت که هر آنچه در اين چند روز انجام دادي کشک بود.

کعبه يک سنگ نشاني است که ره گم نشودحاجي احرام دگر بند ببين يار کجاست

12/26/2005

دین داری, تیم داری

چند ماه پیش وقتی که رئیس فدراسیون فوتبال بعد از صعود ایران به جام جهانی و در اولین مصاحبه مطبوعاتی خود, صعود ایران را نتیجه شعار "دین داری, تیم داری " اعلام کرد, من هم مثل خیلی های دیگر پای تلویزیون از خنده منفجر شدم. اما ظواهر امر نشان می دهد که بدنه مسئولین عزم خود را برای عملی کردن این شعار جزم کرده اند. البته مسئله این نیست که اصلا مبحث "دینداری در کنار تیم داری" یا " تیم داری در کنار دین داری", قابل جمع است یا نه. بلکه مساله این است واژه دین داری در بین رده های مختلف مدیرتی کشور چگونه تعریف شده است که منجر به اتخاذ تصمیمات جدید می شود.
علت اینکه این مسئله تا این حد برای من مهم شده است سخنان "محمد انصاری فر " در مصاحبه تلفنی زنده خود با شبکه خبر است که هفته گذشته پخش شد. انصاری فر در این مصاحبه دلایل انتخاب سر مربی جدید را "حضور در جام جهانی, مسلمان بودن و داشتن همسر محجبه " اعلام کرد.
هر چند که به نظر من هیچ لزومی برای مسلمان بودن مربیان و کارشناسان نیست اما این حق را برای این دسته از مسئولین قائل هستم که فکر کنند انتخاب یک مربی مسلمان آنان را به شعار "دین داری، تیم داری " نزدیک کرده است و بدین ترتیب در جهت اهداف فدراسیون پیشرفته اند. به هر حال بین واژه های دین داری و مسلمانی, یک قرابت معنایی وجود دارد که امثال چنین مدیرانی را برای چنین انتخابی تشویق می کند.
اما مسئله لزوم محجبه بودن همسر یک مربی حتی از منظر دینداری هم قابل توجیه نیست. من نمی دانم که آیا قرار است همسر فلان مربی در تمرینات حاضر شود و یا قرار است که در مصاحبه های مطبوعاتی شرکت کند و یا.... که فکر چنین مسئولانی را اینچنین مشغول کرده است. اصلا حتی از منظر دین هم که به این قضیه نگاه کنیم خواهیم دید که بین پیامبران الهی و ائمه معصومین هم همسرانی بوده اند که در مقابل اهداف دینداران قرار گرفته اند. اما تاریخ حساب همسر لوط و همسر نوح (ع) را از شخصیت پیامبران جدا نموده است. حتی ما شیعیان نیز حساب پیامبر اسلام و دیگر ائمه را از همسرانشان جدا کرده ایم.
نمونه ای که در موردش صحبت کردم تنها مشتی از خروار است. امروزه در جامعه ما همواره از دین صحبت می شود ولی واقعیت امر این است که آنچه که در موردش صحبت نمی شود همان دین است. بدون اینکه تعریف درستی از دین حتی بین اهل فکر به صورت کاربردی ارائه شده باشد هر روزه مسئولان مملکتی به صرف استفاده از این واژه در صدد دیندار کردن آدمیانند.

12/17/2005

تسامح ايرانيان

عجب آمار جالبی ارائه داده. صرف نظر از اینکه این آمار چقدر درسته یا نه (چون در مورد پراکندگی و نحوه آمار گیری هیچ توضیحی نداده) باید بگویم همین مقدار که سعی شده با توجه به آمار, یک جامعه شناختی نسبی تعریف بشه خیلی جای شکر داره. متاسفانه نبود آمار درست از وضعیت جامعه یکی از اصلی ترین مشکلات است که باعث شده هیچگاه تحلیل درستی از جامعه چند قومیتی ما ارایه نشود.

12/14/2005

در شهر ما نيست جز

يادم مي آيد چند سال پيش در يکي از روزنامه ها خواندم که شهروندان انگليسي نسبت به آلودگي نوري در شهرها اعتراض نمودند و منظور شان از آلودگي نوري, نديدن ستاره ها در شبها به علت وجود نور شهرها بود. آن روز به اين خبر خنديدم و امروز که ياد اين خبر افتادم از گذشته بيشتر خنديدم. خنديدن آسان ترين و منطقي ترين حسي است که مي توان نسبت به اينگونه خبرها داشت. وقتي در شهري زندگي مي کني که در اضطراري ترين وضعيت آلودگي هوايي, جلسه ستاد آلودگي هوا تشکيل نميشود. وقتي که آمار سکته هاي قلبي بر اثر آلودگي هوا همچنان افزايش پيدا ميکند ولي هيچکس کاري نمي کند. وقتي که نزديک به دو هفته از اين وضعيت مي گذرد و حتي يک انجمن يا تشکل يا نهاد يا NGO يا هر چيز ديگري نه بيانيه صادر کرده, نه اعتراضي کرده, نه تجمعي کرده و نه اصلا به آن فکر کرده. وقتي که عملي ترين و موثر ترين راه براي رهايي از آلودگي بارش باران بيان مي شود و اداره هواشناسي هر روز نويد باران و باد مي دهد ولي دريغ از قطره اي و يا وزشي.
بحران آلودگي هوا وجه ديگري هم دارد. هميشه براي مشکلات موجود در مملکت ما يک راه حل وجود دارد و آن اينکه ديگران را مقصر بدانيم. مثلا وقتي صحبت از فقر و عقب ماندگي مي شود حکومتهاي گذشته مقصرند. هر وقت صحبت از وضعيت نابسامان اجتماعي مي شود بيگانگان متهم هستند و وقتي به وضعيت اقتصادي نگاه مي کنيم امپرياليسم جهاني مسبب است. اما همه مي دانند که وضعيت بغرنج هوا در اين روزها مقصري ندارد جز خودمان. و شايد به همين خاطر است که کاري نمي کنيم.
البته مشکلات ما وجه ديگري هم دارد که به روحيه بيش از حد بالاي ما!؟ بر مي گردد و اينکه مشکلات را براحتي فراموش مي کنيم. بطوريکه در روزهاي پاييزي قرار است همه نيروها بسيج شوند تا آلودگي حل شود بعد با اولين باران مشکل آلودگي حل مي شود ولي همه نيروها براي حل معضل سيلاب ها بسيج مي شوند. بعد که برف مي آيد به فکر معضل انسداد معابر و قطعي گاز در کشور مي افتيم. بعد اول بهار بحث گراني ميوه و اينگونه مسايل است. بعد از تعطيلات نوروز همه نهاد بايد فکر کنند که چرا اين مملکت اينقدر تعطيله. بعد با اولين زلزله همه به فکر تعمير ساختار شهري مي افتند. بعد که تابستان مي رسد بحث خشکسالي و نبود آب و پيدا کردن راه حل مناسب و اساسي براي اين معضل داغ مي شود. در اين ميان هم هر چند ماه يک بار با هر تصادفي و هر سقوط هواپيمايي بحث امنيت جاني گل مي کند بعد هم که دوباره پاييز فرا مي رسد و بحث شيرين آلودگي نقل مجلس مي گردد...
امروز که براي اولين بار آسمان آبي را بعد از دو هفته ديدم( آنهايي که در تهران نيستند شايد باور نکنند) به حال خودمان بيشتر افسوس خوردم و شايد به همين خاطره که اينطوري قاطي کردم. اگر يکي و فقط يکي از مسئولين به خاطر اين مسئله تهديد به استعفا مي کرد شايد اينهمه لازم نبود حرص بخوريم.
باور کنيد که حالم داره از اين شهر به هم مي خوره.